در حال ورق زدن کتابی با عنوان طراحی بوردهای PCB فرکانس بالا هستم. نویسنده کتاب یک دکتر با تجربه و با سابقه آمریکایی است. وقتی به فصل طراحی و محاسبات مربوط به مادربوردهای کامپیوتر میرسم اصلا باورم نمیشه کسی تا این حد به جزئیات دقت کنه، با خلاقیت زیاد از معادلات ریاضی استفاده کنه تا بتونه طراحی خیلی بهتری داشته باشه. خیلی دقیق و خیلی منظم که حاصلش محصولی هست که حتی در بدترین شرایط هم کار میکنه.
نظم و دقت و رویکرد تحلیلی از ویژگیهای بارز سبک فکر غربی است و البته آمریکاییها به غیر از این موارد باورهای دیگهای هم ممکنه داشته باشن مثل اعتقاد به خلق محصولی بینقص و فوقالعاده که در هر شرایطی کار بکنه و این اساس فکری استیو جابز، مالک و مدیر اسبق شرکت اپل بود. این کیفیت و ظرافت و زیبایی در محصولات خودروسازهای آلمانی هم دیده میشه مثل بنز و پورشه و همینطور در هواپیماسازی فرانسه یا لوازم خانگی ایتالیایی و حتی هنر ظریف ساعتسازی در سوئیس به این علت که اساس و بنیاد فکری همه آنها یکسانه و برای رسیدن به بلوغ و تکامل امروزیش چیزی بین چهارصد تا پانصد سال زمان سپری شده.
مشخصهها و ویژگیهای تفکر غربی
1- تفکر انتقادی و تحلیلی
تفکر انتقادی و تحلیلی به معنی داشتن نگاه نقادانه به اطلاعات و مسائل هست. فردی که دارای تفکر انتقادی هست به سهولت با هر نوع گزاره و اطلاعاتی موافقت نمیکند بلکه از ابزار کنجکاوی، تحلیل، اطلاعات جمعآوری شده و منطق برای پی بردن به صحت گزاره استفاده میکند.
سه خصیصه زیر باعث تقویت تفکر انتقادی در شما خواهد شد:
فردی با قابلیت تفکر انتقادی میتواند بین حقیقت و نظر شخصی تمایز قائل شود، ارتباط بین مفاهیم را شناسایی کند، نقطه نظرهای مختلف را بررسی کند، اهداف دیگران را شناسایی کند، دلایل را برای تایید یا رد گزارهای عنوان کند، نتیجهگیری عجولانه نکند، روشمند و با استراتژی به سمت حل مشکلات حرکت کرده و بتواند ایدهها، مفاهیم و گزارهها را خودش ساخته و یا از دیگری را ارزیابی کند.
در اینجا من دو سوال مطرح میکنم تا شما را تشویق کنم که مهارت تفکر انتقادی و تحلیلی را در خود فعال کنید. برای پاسخ دادن اصلا از گوگل استفاده نکنید و سعی کنید در مورد آنها عمیقا فکر کنید. جواب سوالها در انتهای مقاله قرار داده میشود:
2- سوژه و اُبژه (Subjectivity vs Objectivity)
بر اساس صحبت داریوش شایگان سوژه و اُبژه معادلی در زبان فارسی ندارد ولی شاید بتوان سوژه را دید فاعلی و یا مشاهدهگر دانست و ابژه را شی بنامیم. ظاهرا شروع این تفکر از یک فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی به نام دکارت بوده است. بر اساس این ایده ما انسانها به عنوان مشاهدهگر، سوژه بوده و هر آن چیزی که در بیرون ما وجود دارد ابژه و یا شی در حال مشاهده شدن هست. این چه معنا و کاربردی دارد؟
وقتی ما به مسئلهای بر میخوریم و قصد تحلیل آن را داریم توصیه یک غربی به شما این خواهد بود که دید آبجکتیو (Objective) داشته باش و نه سابجکتیو (Subjective). چون انسان یا مشاهدهگر، جهان را از دریچه دید خود میبیند و ناخودآگاه تعصبها و سلیقه و علایق خودش را در آن دخیل میکند.
در مقابل آبجکتیو بودن یعنی داشتن قضاوتی عاری از هر گونه تعصب و سلیقه بر اساس ملاکها و معیارهای مشخص یا به معنایی تلاش برای دیدن مسائل همانگونه که هستند و نه آنگونه که ما دوست داریم. در تصویر زیر واقعیت عینی یک درخت هست (Object) اما سه تعبیر و تفسیر مختلف از آن وجود دارد (Subject). شخصی آن را صرفا درخت میبیند، شخص دیگری به یاد میوه سیب میافتد و در نهایت فرد آخر آن را یک منبع درآمد تصور میکند.
به این دو جمله توجه کنید. آب در دمای 100 درجه بجوش میآید. فیلم آژانس شیشهای فیلم خوبی نیست. جمله اول کاملا آبجکتیو است و اصلا وابسته به نظر و سلیقه من نیست، یک حقیقت علمی است. در مقابل جمله دوم صرفا نظر شخص من هست و شاید فرد دیگهای این فیلم را خیلی دوست داشته باشه. شاید این سوال مطرح بشه که چطور میشه در مورد جمله دوم دید آبجکتیوتری داشت؟
شاید بتوانیم برای سنجش خوب یا بد بودن یک فیلم یک متر و یا معیاری ارائه کنیم در این صورت شاید آبجکتیوتر بشود. مثلا چطوره ملاک را روی میزان فروش فیلم در گیشه بذاریم؟ ملاک خوبی نیست چون خیلی وقتها مخاطب عام صرفا جذب داستان فیلم میشه که ممکن هست حتی تکراری باشه ولی برای اون فرد جدید و جذابه (در حال حاضر من در حال استفاده از ابزار تفکر انتقادی و تحلیلی هستم تا مخاطب را قانع کنم که این ملاک خوبی برای ارزیابی یک فیلم نیست).
شاید بهتر باشه از یه منتقد سینما کمک بگیریم؟ منتقد احتمالا به ما میگه من فیلم را در چندین سطح قضاوت میکنم. مثلا بازیگری، کارگردانی، فیلمنامه، تدوین، جلوههای ویژه و بعد با ارزشهایی مثل میزان تاثیرگذاری روی مخاطب و یا بررسی اصل و یا کپی بودن اثر آن را قضاوت میکنم.
در انتها ذکر این نکته حیاتی است که انسان نمیتواند صد در صد بدون سوژگی باشد یعنی ما برای بسیاری از انتخابهامون دلیل موجه و علمی نداریم مثل اینکه چرا غذای مورد علاقه من این هست، چرا این ورزش را دوست دارم، چرا این شکل هنر را به بقیه اشکال هنر ترجیح میدم.
در واقع سوژگی چیزی هست که ما انسانها را از ربات و کامپیوتر جدا میکنه. ولی باید توجه کنیم در مواردی مثل فعالیتهای علمی، طراحیهای مهندسی، توضیح پدیدهها، قضاوت یک قاضی در دادگاه و بسیاری موارد دیگر داشتن دید آبجکتیو فوقالعاده مهم هست.
3- علت و معلول (Cause and Effect)
در حال خرید از یک مغازه بودم و دیدم که حبوبات فروشنده داخل محفظه در بسته نیست و مشخص بود که بعد مدتی پر از آفت شده و بعد جنس خراب به مشتری تحویل خواهد داد. من به فروشنده این را گفتم و در کمال تعجب جواب داد « وقتی هوا گرم میشه این آفتها و حشرات خود به خود به وجود میان». من فکر میکردم این مسئله خلقالساعه و نظریه خود به خود بوجود آمدن حیوانات سالها پیش مرتفع شده!
هر معلولی یک علتی داره و امکان نداره حشرات و آفات از ناکجاآباد بوجود بیان! اکثر حشرات قدرت پرواز دارند پس زمانی که فروشنده متوجه نیست از بیرون وارد مغازه میشوند و روی حبوبات تخمگذاری میکنند. چون تخم حشرات بسیار ریز هست فروشنده اصلا آنها را نمیبیند و تخم به لارو تبدیل میشود. لارو حشره با آنزیم بسیار قوی وارد دانه سخت حبوبات شده و از آن تغذیه میکند. علت وجود لارو، حشره مولد است و نه هوای گرم و فروشنده تصور میکند لاروها خود به خود خلق شدند.
اکثر فروشندههای فرش دستباف نیز معتقدند که بیدها که عامل خورده شدن فرش هستند بر اثر گرما و رطوبت خود به خود بوجود میآیند! فقط چون ما متوجه نمیشویم از کجا بید ماده مخفیانه روی فرش تخمگذاری میکند که نباید نتیجهگیری کنیم گرما و رطوبت علت بوجود آمدن بیدها هستند. البته گرما و رطوبت محیط مساعدی برای رشد بیدها فراهم میکنند ولی علت پیدایش بیدها گرما و رطوبت نیست.
در حالی که بیدها میتوانند فقط در چند روز بخش بزرگی از یک فرش دستباف نفیس به قیمت چند صد میلیون را بخورند، راهحل مقابله دارندگان فرش با این مشکل عجیب است. فروشندهای توضیح میداد که چون علت پیدایش بید محیط مرطوب و تاریک هست، فرشهای سنگین در تعداد زیاد را به شکل منظم مثلا هر ماه دو بار به هوای آزاد برده و آنها را در مقابل آفتاب قرار میدهد و آنها را زیر و رو میکند! در صورتی که این عمل ممکن است فرش را در معرض هجوم حشره قرار دهد زیرا که بید در محیط آزاد وجود دارد و به سهولت بین پرزهای فرش مخفی میشود.
در نتیجه فهم اشتباه از علت واقعی مسئله منجر به دادن راهحل اشتباه میشود.

این موضوع در تفکر غربی با علت و معلول شناخته میشود و از آن برای پی بردن به ریشه مشکلات استفاده میکنند. به این مثال دقت کنید. مشاهده شده است که با افزایش مصرف بستنی تعداد موارد خفگی هم افزایش پیدا میکند! در نگاه اول اینطور به نظر میرسد که بستنی عامل خفگیهاست ولی اگر کمی فکر کنیم در واقع ریشه همه این معلولها علتی جز هوای گرم نیست. با شروع فصل گرم مردم بیشتر بستنی میخورند و بیشتر به شنا میروند پس تعداد افرادی که در آب خفه میشوند زیاد میشود و این ارتباطی به افزایش مصرف بستنی ندارد و این ارتباط ظاهری است.
4- فراشناخت (Metacognition)
به طور خلاصه فراشناخت به معنی «فکر کردن در مورد فکر کردن» و یا پیدا کردن شناخت در مورد شناختن است. تمام صحبتهای عنوان شده از ابتدای بحث تا الان در واقع نوعی فکر کردن در مورد فکر کردن هست و ما میتوانیم خود این تلاش را یک فعالیت فراشناختی بنامیم.
زمانی که ما سعی در یادگیری یک مهارت داریم بطور ناخودآگاه یک تلاشی را از خود نشان میدهیم ولی زمانی که خودآگاهانه به این فکر کنیم که با چه استراتژی میتوانیم آن مهارت را بهتر و سریعتر یاد بگیریم در حقیقت وارد حیطه فراشناختی شدهایم. ما ممکن است متوجه این موضوع بشویم که یادگیری یک درس در مقایسه با درس دیگر برای ما سختتر است و یا اینکه در اوقات خاصی از روز یادگیری ما بیشتر است.
در زمینه فراشناخت ما مکررا کلیدواژه «خود» را میبینیم مثلا خود-تنظیمی رفتار، خود-مراقبتی فکری یا انتقاد به خود که نشانگر این مسئله هست که در فراشناخت خود و خویشتن در مرکز توجه قرار میگیرد. در زمانی که شخصی حرفی میزند و یا چیزی را عنوان میکند ما به سهولت و شاید هم به حق او را نقد میکنیم ولی آیا هیچوقت جملات و افکار خودمان را به همان شکل نقد کردهایم؟ و یا اینکه همیشه به دنبال یادگیری چیزی هستیم ولی آیا خود یادگیری درست و اصولی نیاز به آموزش (یادگیری چگونگی یادگیری) ندارد؟
درک بیشتر مهارت فراشناختی نیازمند بحثهای گستردهتری هست که خارج از هدف این مقاله هست و در صورت علاقه مخاطبین میتوانند خود مطالعات بیشتری در این زمینه داشته باشند.
در انتها توجه به این نکته حائز اهمیت هست که برخی از مشخصههای گفته شده از تفکر غربی الزاما به این معنی نیست که این فکر قبلا در هیچ سنت فکری آسیایی وجود نداشته و یا حتی از ملتهای آسیایی شروع نشده است اما تفاوت در تاکید و برخورد سازمانیافته کشورهای اروپایی با این مقولات هست. به معنای دیگر کشورهای غربی این مهارتهای فکری را گسترش دادهاند و به شکل سازمانیافته آنها را به دانشآموزان خود در مدارس آموزش میدهند.
پس در اروپا ابزارهای فکری به شکل نظاممند از یک امر ناخودآگاه به یک امر خودآگاه تبدیل شدهاند و در زمان حل یک مشکل به شکل آگاهانه از آنها استفاده میشود. در اینجا شاید یک تحصیلکرده علومزیستی به یک فروشنده تذکر بدهد که عامل پیدایش حشره گرمای هوا و غذا نیست ولی آیا فروشنده آن را میپذیرد؟ (با توجه به ساختاری که در آن آموزش دیده) و از آن مهمتر آیا ساختار آموزشی به گونهای طراحی و سازماندهی شده که تا چند سال دیگر این باور اشتباه از بین رفته باشد؟
جواب سوالات:
سیسوگ با افتخار فضایی برای اشتراک گذاری دانش شماست. برای ما مقاله بنویسید.